تيتر عنوان كتاب تازه ي رضا كيانيان عزيز است.تازه از آن جهت كه اين كتاب نهمين كتاب اوست.موضوع در مورد قصه هاي واقعي او از برخورد با مردم است.يه جاهايي از خوندن كتاب از ته دل مي خندي يه جاهايي ميگي واقعا؟ چي تو سر مردم ما مي گذره و يك جاهايي از توقعات و تصورات عجيب مردم مي موني و يه جاهايي از سادگي همين مردم كوچه بازار حيرت زده ميشي.
اين كتاب يه قابه كه يك هنر پيشه داره جامعه شناسي برخورداي مردم رو به خودش نشون ميده و فكر ميكنم اگه هر هنرمند تو چشمي در ايران چنين كتابي مي نوشت چقدر خواندني بود.
متن كتاب بسيار روان است و حس اون لحظه را راوي خيلي خوب انتقال داده و حق مطلب رو ادا كرده.به نظر من صداي رضا كيانيان براي قصه گويي هم خيلي دلنشين است.يك خاطره تكان دهنده از يك زن در امين آباد تهران هم داره كه منو خيلي متاثر كرد.قبلا هميشه تو فيلماي خارجي اين چيزارو مي ديدم.
يكي از داستانهاش رو براتون اينجا ميارم.
روز- خارجي- مشهد
براي فيلم روبان قرمز مهرداد مير كياني موهايم را از ته زده بود و ريش ام را خالي و كم پشت كرده بود.شبيه افغاني ها شده بودم.بايد نقش جمعه را بازي مي كردم.براي مراسم چهلم پدر خدابيامرزم به مشهد رفته بودم . سر قبر پدرم كنار مادر خدا بيامرزم خيلي نزديك و تقريبا به او چسبيده ايستاده بودم.مادرم با آرنج سقلمه اي به من زد و آهسته گفت:برو اون ور تر مردم فكر مي كنن اين كيه چسبيده به اين زنه.
بعد از مراسم خاكسپاري در چلوكبابي ياس مشهد از مهمانان پذيرايي مس كرديم.من و برادرم وحيد دم در ايستاده بوديم و خوش آمد مي گفتيم.يك پسر جوان بدو بدو آمد نفس نفس ميزد.دنبال كسي ميگشت.مرا كه تحويل نگرفت رفت سراغ وحيد.
پرسيد رضا كيانيان اينجاست؟شنيدم آمده مشهد گفتند اينجاست.
وحيد پرسيد :چكارش داري؟
گفت :ميخوام بازيگر سينما بشم.عكس هام رو آوردم.
وحيد گفت :باشه بده به من بهش ميدم.
او با درماندگي عكس هارو به وحيد داد و سفارش كرد كه حتما بهش بدين.
وحيد گفت:چشم و جلوي چشم هاي او عكس ها را بمن داد و گفت:اينارو نگهدار.
گفتم:چشم.
پسر نگاهي بمن كرد و كمي اين پا و اون پا كرد و به وحيد گفت:
نميشه عكس هارو خودتون نگه دارين؟اين شايد گم كنه.
راست مي گفت من عكس هارو گم كردم.
+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت
14 |