تبليغاتX
نرگسدان
با عرض شرمندگي:

من توان رسيدگي به اين وبلاگ رو ندارم.نميشه كه چند ماه يكبار بيام يه چيزي بنويسم اونم واسه اينكه اينجارو نگه دارم.علت مهم غيبتم هم بيماريهاي مختلفي بوده كه از اواخر شهريور تا حالا باهاش مشغولم.اول يه مسموميت و آنفولانزاي شديد دو ماهه و و حالا هم گلو درد چركي و به همه اينها سرفه هاي وحشتناك آنفولانزا و عوارض افتضاح در انتظار يه مسافر كوچولو بودن هم بهش اضافه كنين:)

در ضمن مسافرمون بهار ميادش و اميدوارم و التماس دعا كه تا اون موقع مرض و بيماري ديگه اي نگيرم!

جريان غيبت ازين قرار بود.بازم شرمنده.

+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 و ساعت 11 |

داشتم با خواهرم تلفني حرف ميزديم در مورد دو تا جوون تو فاميل و دوست كه  يكي 20 سالشه و يكي 23 ساله و قراره پيوند كليه بشند.يكدفعه خواهرم گفت بيا براشون ختم هفتاد هزار تا حمد برداريم.مثلا تا هشتم آبان روز تولد امام رضا تموم بشه به نيت شفا.گفتم باشه من امروز ببينم چقدر ميتونم بگيرم بقيشو تو توي قم بهترميتوني پخش كني.

يه سري اس ام اس فرستادم يه سري هم با تلفن.برخوردا و اتفاقات برام جالب بود.خيلي سال پيش يه بارمشابه اينو انجام داده بوديم براي شفاي سرطان خانم برادرم كه نتيجشو هم ديده بوديم.من به كساني گفتم كه مي دونستم اهل نماز واين اعتقادات هستند ولي ببينين چه جرياناتي پيش اومد.

خب تو چند تا ميتوني بخوني ؟من هزار تا ميخونم .

باشه ازت ممنونم.

هزار بار بگم حمد ديگه درسته؟!!!

عصر هم اس ام اس ميزنه كه: گفتين هزار تا صلوات بفرستم؟!

سطح تحصيلات ليسانس بود.

 

 بيكي كه اس ام اس زده بودم.جوابمو داد كه باشه من 500 تا صلوات مي فرستم.

جواب دادم كه صلوات نه سوره حمد.

جواب داد گفت ا سوره حمد؟

گفتم بله سوره حمد از اولش حمد بود نه صلوات.

گفت يعني هم صلوات و هم سوره حمد؟!

گفتم نه فقط 500 تا سوره حمد لطفا بخونين!

سطح تحصيلات اين خانم پزشك متخصص بود!

 

يكي ديگه گفت تا والضالينش بخونم ديگه؟!

يكي ديگه گفت يعني 1000 بار بگم الحمد الله؟!

 تا شب مي رفتم اس ام اسهارو چك ميكردم دو نفر ديگه ديدم باز زدند كه صلوات ميگن و بهشون زنگ زدم تذكر دادم.خلاصه من تا شب 54 هزارتاشو جور كردم ولي فكر نمي كردم بخوام بديهياتو توضيح بدم.برام جالب بود كه يكنفر كه واقعا مهربون و عزيزه بهم گفت مشكل مالي كه ندارن.خواهش مي كنم شما هم از دعا بي نصيبشون نذارين.هردوشون خيلي گلند.

+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 15 |
يه عذاب وجدان هايي هست كه خودمون باعث تحميلش به خودمون ميشيم.مثل همين عذاب وجدان آپديت نكردن وبلاگ!
+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 12 |

تيتر عنوان كتاب تازه ي رضا كيانيان عزيز است.تازه از آن جهت كه اين كتاب نهمين كتاب اوست.موضوع در مورد قصه هاي واقعي او از برخورد با مردم است.يه جاهايي از خوندن كتاب از ته دل مي خندي يه جاهايي ميگي واقعا؟ چي تو سر مردم ما مي گذره و يك جاهايي از توقعات و تصورات عجيب مردم مي موني و يه جاهايي از سادگي همين مردم كوچه بازار حيرت زده ميشي.

اين كتاب يه قابه كه يك هنر پيشه داره جامعه شناسي برخورداي مردم رو به خودش نشون ميده  و فكر ميكنم اگه هر هنرمند تو چشمي در ايران چنين كتابي مي نوشت چقدر خواندني بود.

متن كتاب بسيار روان است و حس اون لحظه را راوي خيلي خوب انتقال داده و حق مطلب رو ادا كرده.به نظر من صداي رضا كيانيان براي قصه گويي هم خيلي دلنشين است.يك خاطره تكان دهنده از يك زن در امين آباد تهران هم داره كه منو خيلي متاثر كرد.قبلا هميشه تو فيلماي خارجي اين چيزارو مي ديدم.

 يكي از داستانهاش رو براتون اينجا ميارم.

روز- خارجي- مشهد

براي فيلم روبان قرمز مهرداد مير كياني موهايم را از ته زده بود و ريش ام را خالي و كم پشت كرده بود.شبيه افغاني ها شده بودم.بايد نقش جمعه را بازي مي كردم.براي مراسم چهلم پدر خدابيامرزم به مشهد رفته بودم . سر قبر پدرم كنار مادر خدا بيامرزم خيلي نزديك و تقريبا به او چسبيده  ايستاده بودم.مادرم با آرنج سقلمه اي به من زد و آهسته گفت:برو اون ور تر مردم فكر مي كنن اين كيه چسبيده به اين زنه.

بعد از مراسم خاكسپاري در چلوكبابي ياس مشهد از مهمانان پذيرايي مس كرديم.من و برادرم وحيد دم در ايستاده بوديم و خوش آمد مي گفتيم.يك پسر جوان بدو بدو آمد نفس نفس ميزد.دنبال كسي ميگشت.مرا كه تحويل نگرفت رفت سراغ وحيد.

پرسيد رضا كيانيان اينجاست؟شنيدم آمده مشهد گفتند اينجاست.

وحيد پرسيد :چكارش داري؟

گفت :ميخوام بازيگر سينما بشم.عكس هام رو آوردم.

وحيد گفت :باشه بده به من بهش ميدم.

او با درماندگي عكس هارو به وحيد داد و سفارش كرد كه حتما بهش بدين.

وحيد گفت:چشم و جلوي چشم هاي او عكس ها را بمن داد و گفت:اينارو نگهدار.

گفتم:چشم.

پسر نگاهي بمن كرد و كمي اين پا و اون پا كرد و به وحيد گفت:

نميشه عكس هارو خودتون نگه دارين؟اين شايد گم كنه.

راست مي گفت من عكس هارو گم كردم.

+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 14 |
من:مامان يه جعبه سفارشي امروز درست كردم خيلي بزرگه خودمم توش جا ميشم.

مادرم:پس واسه اين عروسك خرساي گنده سفارش دادند!

+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 11 |
تصور كن سردبير يه روزنامه پر طرفدار باشي و روزنامتو به خاطر مصاحبه با يك نويسنده كه ميگن همجنسبازه مي بندن.دو سال بعد حمله ميكنن به خونه اش و به زندان مي برنش و هنوز در حبسه يه جوون متولد سال ۱۳۵۷.يكي از جرمهاش غير از اين جريانات انقلاب مخملي و جير و گوني!سردبير بودن يه روزنامه اصلاح طلبه.روزنامه دوم هم توقيف ميشه.هنوز حكم آزادي روزنامه دومي نيمده روزنامه اول رفع توقيف ميشه ولي سر دبيرش الان بعد دوسال كجاست و چه حاليه؟!

براي او

تاوان نبوغ

+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 0 |

 خيلي به خودم گير دادم.دقيقا حال و احوالم مثل لحظاتي قبل از سال تحويله.تفاوتش در اينه كه چند روز كه هيچ داره به ماه ميرسه اين لحظات.لحظاتي كه آرزوشو مي كنيم والبته خودمونو زير ذره بين ميذاريم و نقد مي كنيم.ميگن تغيير دقيقا مال وقتيه اتفاق مي افته كه به اوج رنج رسيده باشيد.ولي انگار اين آستانه رنجه در اين موضوع بالا رفته.

قوانين بين روابط آدمها و خودم و خودم با اونها داره اذيتم مي كنه.در حال حاضر درست كه بشينم فكر بكنم دلم ميخواد چند نفرو همچين بزنم كه يه دل سير خنك بشم.در مورد يكي ازين آدمها وقتي ذهني ميخوام دل خودمو خنك كنم يادم ميفته توي اين يكسال اخير دو عمل جراحي سنگين داشته و طبق آخرين اطلاعات قراره دماغشم عمل كنه!خب من كجاش بزنم كه دلم خنك بشه؟ اخب بابا به جاي اين جراحي هاي زيبايي يكم اخلاقتو زيبا كن كه حتي آدمهايي كه اينقدر بهشون خدمت ميكني كه فكر خوب درموردت كنن هم پشت سرت حرف نزنن.

چند وقت پيش يكي از دوستانم در باره ي يكي از آدمهاي دوروبرم بهم گفت اين آدم مثل يه قابه تو لازمه ببينيش به خاطر روابط فاميلي ولي ميتوني اين قابو از پشت براي خودت به ديوارآويزون كني.آخ كه مثل يه جرقه بود و چقدر مزه داد.بايد در موردبعضيها اين حسو پيدا كنم.خودم كه هيچ دلم ميخواد حال اونايي كه به مامانم هم تيكه ميندازن رو بگيرم.مادرم ميگه ولشون كن شعورشون در اين حده.ميگم پس بمن نگو من گمونم خيلي بيشتر اذيت از شما اذيت ميشم كه بشما بي احترامي كردند.

هميشه اين درگيري هارو وقتي با خودم پيدا مي كردم كه تو خونه بيكار مي نشستم ولي الان هم سفارش جعبه دارم و هم كلاس ورزش ميرم و هم كار خونه كه سر جاشه ولي ...

بر مي گرده به پارسال وقتي با يكنفر صحبت كردم و فهميدم توي تمام اين سالهايي كه در كنار هم بوديم و ما و بقيه در مقابل رفتارهاش و حرفهاي ناراحت كننده اش حركت و برخورد لازمو نكرديم چقدر خودشو محق و مظلوم ميدونه و مارو آدمهاي بد.كوچكترين حرفها و حركات مارو كه اكثران به خاطر ديد منفيش بما بد برداشت كرده بود رو يادش بود با جزيياتي بي نظير كه آدم شاخ در مي اورد ولي بزرگترين حرفها و كاراي خودش رو اصلا و ابدا و بشدت به خودش حق ميداد كه چقدر آدم خوبيه و ما چقدر بديم و بد كرديم.برخورد لازم كه چه عرض كنم خانوادگي تو خونمون نيست جواب بديم و بقولي نانجيبي كنيم.البته بگم ها ما هم يه كوتاهي هايي داشتيم ولي انقدر سعي مي كرديم كه موجبات ناراحتيشو بوجود نياريم كه كار از محبت نكرده مي گذشت و وقت صرف احترام ساختگي و مراقبت از حرفهايي كه با كلي سنجش از دهنمون خارج ميشد.

يك حرص وحشتناكي تو وجودم موند..اثر خيلي بدي روم گذاشت .هر روز كه بيدار ميشدم ياد حرفهاش مي افتادم و حرص عجيبي مي خوردم. تنها چيزيكه آرومم كرد اين بود كه شنيدم وقتي پيش يه روانپزشك معروف به دلايلي غير از خودش رفته بهش گفته كه خودش نياز به مشاوره داره ولي بعد ازوقتي كه ماهها قرص بخوره.گفتم خب شايد واقعا نميدونه داره با بقيه چيكار ميكنه .

دلم نميخواد چند سال ديگه برگردم تو اين روزامو نگاه كنم و حرص بخورم كه چرا در مقابل رفتارها و برخورداي ناپسند يكي ديگه عكس العمل درست نداشتم.يعني راستشو بخواين يه راهكارهايي بلدم ولي معمولا اون لحظه يادم ميره.

حالا مشكل از يادگيري نادرسته يا حافظه خراب...!

فقط يه خوبي كه اين قضايا داره اينه كه آدم هشياريش روي خودش رو بيشتر ميكنه كه مواظب اثراتي كه روي آدمهاي ديگه ميذاره باشه.حالا كي گفته كه آدم ميتونه همه رو از خودش راضي نگه داره؟!والا...

+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 11 |
چند روز پيش داشتم با خودم فكر مي كردم كه چقدر از كلمه تنفر دارم و يا متنفرم بدم مياد.ولي باز تو ذهنم درباره يه عده قليلي اين كلمات پشت اسمشون مي اومد.

يه چيزي جايگزينش اومد تو ذهنم.به جاي اينكه متنفرم بگم علاقه خيلي كمي دارم...آره اين بار منفيش واسه خودم كمتره.

+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 12 |

يعد كلي تفحص و سوال و پرسش يك دكتر زنان پيدا كرديم كه براي بارداري و زايمان روش سرمايه گذاري كنيم رفتيم و پرونده تشكيل داديم اونم زد و رفت وزير اين الف نون شد!

 *وسوسه عجيبي دارم كه به جاي الف نون بدترين فحشي كه بلدم بذارم.

*چه خوب كه زود شناختمش!

*به نظر من هلوتر از لنكراني (براش خيلي احترام قايلم)بنده خداست البته از ديدگاه من.بسيار خوشرو و خوش اخلاق  ديدمش با مريضاش.

*ايشون از نوادگان وحيد دستگردي هست.براتون آشناست كه؟حوالي اتوبان مدرس خيابان بزرگي به نامشونه.

*ايشون خواهرزاده ي استاد ادبيات ما در دانشگاه دكتر بهمن بوستان هستند .كسي كه هر چي به ايشون نصيحت كرد كه تو سياست نرو و تو مجلس نرو گوش نكرد حالا هم كه سر از وزارت در اوردند.

*حس خوبمو بهش از دست دادم. چه بده كه اين روزها ما همه چيو با سياست امروز مي سنجيم.علم شعور شخصيت مرام ديدگاه اعتقاد ....

+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 13 |
اين جريانو  كه خوندم ياد خونه قبليمون افتادم كه يكي از مستاجرهاش يه زن و شوهر تازه ازدواج كرده بودند .آقا بعد يازده سال اومده بود ايران و هردوشون مال حوالي غرب ايران!بودند.آقا بر عكس همه ي كساني كه من ديدم از كشورهاي خارجي ميان خيلي شلخته بي ادب و فوق العاده عصبي بود.اونها ماههاي اول خيلي دعوا مي كردند ولي شبها خيلي صداي شطرنج بازيشون آزارمون ميداد!جالبه كه دقيق از ساعت دو تا حدوداي چهار صبح اين صداها بود يعني اوج زمان خواب عميق.اولين شب ما بشدت غافلگير شده بوديم .ك ا وه تو دستشويي داشت مسواك ميزد و صداها رو مي شنيد و من از اتاق خواب ساعت هم حدوداي يازده بود.و چيزي كه هنوزم من خندم مي گيره يادم مي افته اين بود كه من و كاوه رومون نميشد كه صدا رو شنيديم و از هم خجالت مي كشيديم!

 

صداها مخصوصا نصفه شب كه سكوت بيشتر بود خيلي خيلي واضح بود.صحبت طبقه و اينها نبود صحبت از ديوار به ديوار بودن اتاقهاي خواب بود.و پشتكارشون هم خيلي زياد بود يه چيزي تو مايه هاي هر شب!من گاهي در يه خواب عميق از صداي خانم از جا مي پريدم و ما هم مدتها اين معزلو داشتيم كه خوب برم به دختره بگم شايد خودشون ندونن كه چقدر صدا مياد.ك ا وه ميگفت وقتي موقع بازي استقلال و پرسپوليس از پشت همين ديوارها براي هم كري مي خونيم و جيغ و داد گل راه ميندازيم پس بايد بفهمند بقيه صداهاشونم مياد اونم تو سكوت شب.يه روز هم كه داشتم بيرون مي رفتم همسايه پايينيشون از صداهاي تو حمومشون گله كرد!خلاصه دو سه ماه آخري كه ما اونجا بوديم اونها اسباب كشي كردند و رفتندالبته دختره گفت شش ماهه ازدواج كردند و چهار ماهه بارداره!

به جاش يه خانم با دو دختر جوون اومدند كه خيلي اوقات صداي يكنواخت يه اهنگ كه با ارگ مي زدند از خونشون مي اومد.يه بار اون خانم با يه چادر نخي كه من تقريبا همه جاي بالا تنشو مي ديدم اومد و يا كاري داشت و يا سوالي و ازين حرفها.يه چند بارم كه من رفتم دم در ديدم خيلي بقولي آرا بي را كرده و موهاش خيلي سشوار كشيده و يه بارم گفت ما مرد نداريم دوست داشتي بيا اينجا.دختراشم نصفه شب مي اومدند توي بالكن بغل به بغل ما و با دوست پسراشون يه حرفهايي مي زدند! جالبي قضيه هم اين بود كه طرف مي اومد تو خيابون  و از اون بالا با همديگه چت تصويري هم مي كردند!خلاصه ديگه طاقتم طاق شده بود و يه شب ساعت دو شب سرمو كردم تو بالكن و بهشون تذكر دادم والبته كه خيلي هم اثر نداشت و رفتم بمادرشون گفتم اما....

بعد از ظهرها من خيلي صداي در خونشونو مي شنيدم كه محكم به هم ميخوره ولي كفشي بيرون ديده نميشد و فقط كفش خودشون بود.روز اسباب كشي كاشف به عمل اومد كه بله...چند تا خانم با وضعهاي معلوم الحال وارد خونه شدند و خواهرم بعدا گفت دو تا مرد پايين منتظر بودند و چون در خونه ما باز بود مثل اينكه براشون مشكل ايجاد كرده بود .تا اينكه يه لحظه من ديدم كه اون آقاهه كه سبيلاشم بدجوري تو ذوق ميزد اومد و با كفش رفت تو خونه تازه دوزاريم افتاد كه چرا اين رفت و آمدها كفشي به دم در اضافه نمي كرد.

به ك اوه گفتم بيا به صاحبخونشون كه يه پسر مستند ساز بود بگيم بعد ديديم كار درستي نيست وما هم كه ديگه همسايشون نيستيم ولي نمي دونم كلا اون خونه انگار فضاي س ك سيش زياد بود! اينم از دردسراي آپارتمانه.ما يه جا تو شهر جديد هشتگرد مي خواستيم يه واحد توي يه ساختمون بزرگ بخريم املاكي به ك ا و ه گفت اونجا معروفه كه خانم مجرد كارمند زياد داره! به درد شما نمي خوره خيلي.

+ نوشته شده توسط بلاگر قديمي در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 14 |